یک مشت احساس
سلام
هرچی تو وبلاگ نوشته بودم رو حذف کردم ... جز یه متن که واسه یکی نوشته بودم ...
اینو نگه داشتم ...
تا شاید یکی که این روزا منو نمیشناسه بالاخره یه چیزهایی یادش بیاد ...
تا روزی که پرشین بلاگ باشه این صفحه میمونه تا یکی یادش بیاد ...
البته اگه ...
.
.
.
.
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۵

میدونم تکراریه این عکس ...ولی ارزششو داره ....ههههه
سیلام ابجی
اول از همه ممنون ...
مرسی که حالمو پرسیدی ...
ممنون که به فکرم بودی .... برام تو مسنجر آف گذاشتی ...
نمیدونم چقدر به فکرمی ... ولی به جون همه ی زندگیم من خیلی دلم برات تنگه ...
نمیدونم چی شده؟ اون شب چی شد که یهو رفتی ... چرا فکر کردی که از بودنت خوشحال نیستیم ... چرا فکر کرد که من یا ابجی ت بهت بی توجه ی میکنیم ...
به خدا اینجور نیست ...
من دلم خیلی واسه اون وقتهایی که دوتامون تنهایی میحرفیدیم ... از درد هامون ...از شادی هامون میگفتیم تنگ شده ...
من دلم واسه اون شبها که به حرفهام گوش میدادی ... بهم امید میدادی تنگ شده ...
حالا که به حرفهات نیاز دارم نیستی ...
چند تا از کامنت هایی که واسم گذاشتی رو میذارم که ...
امشب اومدم یاهو مث دیوونه ها هی برات آف گذاشتمو با خودمو خودت حرف زدم گفتم شاید آن بشی اما...
امشب چشام قرمز شد بود از...
باورم نمیشد که ...
یا این یکی ...
وقتی رفتی ناراحت شدم
چیکار کنم
دوس داشتم بات حرف بزنم دوس داشتم اهنگایی که گوش میدی رو بنویسی مث هر شب...
کاش حالت بد نبود واقعا ناراحتتم
دوس دارم الان بهت زنگ بزنمو باهات حرف بزنم اما نمیشه
امیدوارم خوب شی فقط همین
نمی دونم چرا اینارو گفتم......
اینم یک دیگست ...
سلام
دیگه از سلامم خسته شدم
دوس دارم باهات حرف بزنم نمی دونم چرا...
اخه چرا باید حالت اینطوری باشه!!!!!!!
به خدا برات ناراحتم......
اخر شعرت خیلی قشنگ بود
جون دوتامون زود برگرد...
داداشم جون دوتامون زود برگرد باشه!!!
خداحافظ
.....
میبینی تو همشون تو از من میخوای خوب شم... برگردم ... بخندیم ...
من همون رضام ...
ببین من نمیخوام بین تو و ت ( دوتا ابجی گلم ) فاصله بوجود بیاد ...
به خدا خیلی ناراحتم که اون ساعتی که میدونی ما تو ش هستیم و نمیای میری آپ میکنی ...
میدونم دلت خیلی گرفته .... ولی بخدا من به شخصه نمیخوام کاری کنم که به دلتنگیهات اضافه بشه ... میدونم ت هم اینو میخواد حتی بیشتر از من ...
من با این حالم ...اه بیخیال
اون شب که تو رفتی سرم رو بستم ... قرص هم که پرستار آورد نخوردم ...با اون مریضی هم که پیشم بود دعوام شد ...
خلاصه سگی سگی شده بودم ...
از ته دلم میگم جز تو هیشکی نمیتونه تنهاییمو بفهمه ...
تنها آدمی که این روزا منو درک میکنه تویی ...
برگرد ...
یه جمله میگم که مجبورت کنم برگردی ...
تو رو خدا برگرد
منتظرم ها ابجی ....
.
.
.
من منتظرم یکی منو بشناسه ....
عزت زیاد دوستایی که هیچوقت تنهام نمیذارین ... مخصوصا ابجی غزل
... سوالی داشتین بپرسین ...
همتونو خیلی دوس دارم

